۱۳۹۳ شهریور ۱۶, یکشنبه

نتیجه ای قهر

مردی بعد از تلاش و زحمات زیاد موتری را خرید و خیلی هم دوستش داشت.
روزی موتر را جلو خانه اش پارک کرد. ناگهان از خانه بر آمد که پسر 8 ساله اش سنگی در دست دارد و روی موتر را خط خط می کند. مرد آنقدر عصبانی شد که بدون توقف و دانستان علت خشم اش، پسرش را زیر لد و کوب قرار داد واز دستان او گرفته با آچار که بدست داشت به سر و صورت او محکم زد. پسرش شدیدآ مجروح شد و به شفاخانه برد.
داکتر دید که استخوان های دست پسر به اثر فشار زیاد بهم ریخته است و پاهایش نیز صدمه ای زیاد دیده است. در همین حال پسر به هوش آمد و وقتکه طرف انگشاتان بریده شده اش دید با چشمان مملو از امید و عشق به پدرش گفت: پدر جان انگشتان من کی در خواهند آمد؟
پدر که شدیدآ از عمل اش پشیمان بود طرف موتر رفته چند لگد زد ولی فایده ای نداشت.
داکتر جواب رد داد و در همانجا پسر جان باخت. مرد غمگین شده جنازه ای پسرش را به خانه انتقال داد و دفن نمود.
مرد از اینکه بعد از سالها تنها صاحب یک پسر شده بود و بخاطر از دست دادن اش خیلی نگران و جگر خون بود. بعد از چند روز طرف موتر رفت و چشم اش به خطوط پسرش افتاد، دید که نوشته: پدرجان خیلی دوستت دارم.
مرد نیز در همان جا خود کشی کرد.

نوت: قبل از خشم، اندکی بیندیشید.

هرطور که دلت شد قضاوت نکن


پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستا...ن شد ,,, او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد ,,,
او پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض دیدن دکتر، پدر داد زد: چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمیدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟
پزشک لبخندی زد و گفت: "متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی، هرچه سریعتر خودم را رساندم ,,, و اکنون، امیدوارم شما آرام باشید تا من بتوانم کارم را انجام دهم ,,,

پدر با عصبانیت گفت:"آرام باشم؟! اگر پسر خودت همین حالا توی همین اتاق بود آیا تو میتوانستی آرام بگیری؟ اگر پسر خودت همین حالا میمرد چکار میکردی؟
پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: "من جوابی را که در کتاب مقدس انجیل گفته شده میگویم" از خاک آمده ایم و به خاک باز می گردیم ,,, شفادهنده یکی از اسمهای خداوند است ,,, پزشک نمیتواند عمر را افزایش دهد ,,, برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه ,,, ما بهترین کارمان را انجام می دهیم به لطف و منت خدا ,,,
پدر زمزمه کرد: (نصیحت کردن دیگران وقتی خودمان در شرایط آنان نیستیم آسان است ),,,
عمل جراحی چند ساعت طول کشید و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بیرون آمد ,,, خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد ,
و بدون اینکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حالیکه بیمارستان را ترک می کرد گفت : اگر شما سؤالی دارید، از پرستار بپرسید ,,,
پدر با دیدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک دید گفت: "چرا او اینقدر متکبر است؟ نمی توانست چند دقیقه صبر کند تا من در مورد وضعیت پسرم ازش سؤال کنم؟
پرستار درحالیکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد : پسرش دیروز در یک حادثه ی رانندگی مرد ,,, وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتیم، او در مراسم تدفین بود ,,, و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد ,,, او با عجله اینجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند."

هرگز کسی را قضاوت نکنید چون شما هرگز نمیدانید زندگی آنان چگونه است و چه بر آنان میگذرد یا آنان در چه شرایطی هستند

۱۳۹۳ شهریور ۱۲, چهارشنبه

گل صداقت


دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم بهازدواج گرفت.
با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوانمنطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.
وقتی خدمتکار پیر قصرماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود،
دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.
مادر گفت: تو شانسی ندارینه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.
دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ،
اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.
روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت :
به هر یک از شما دانه ای میدهم،کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد...ملکه آینده چین می شود.
دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت .
سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راهگلکاری را به او آموختند،اما بی نتیجه بود ، گلی نرویید .
روز ملاقات فرا رسید
دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیارزیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .
شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرددختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود.
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلیسبز نشده است.
شاهزاده توضیح داد :
این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رساندهکه او را سزاوار همسری امپراتور می کند :گل صداقت ...
همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود!!!

۱۳۹۳ شهریور ۴, سه‌شنبه

بچه های نا سپاس


مرد رفته گر آرزو داشت برای یکبار هم که شده موقع شام با تمامی خانواده اش دور سفره کوچکشان باشد و با هم غذا بخورند .
او بیشتر وقت ها دیر به خانه میرسید و فرزندانش شام شان را خورده و همگی خوابیده بودند .
هر شب از راه نرسیده به حمام کوچکی که در گوشه حیاط خانه بود میرفت و خستگی و عرق کار طاقت فرسای روزانه را از تن می شست.
تنها هم سفره او همسرش بود که در جواب چون و چرای مرد رفته گر، خستگی و مدرسه فردای بچه ها و اینجور چیزها را بهانه می کرد
و همین بود که آرزوی او هنوز دست نیافتنی می نمود .
یک شب شانس آورد و یکی از ماشین های شهرداری او را تا نزدیک خانه شان رساند
او با یک جعبه شیرینی و چند تا پاکت میوه قبل از چیدن سفره شام به خانه رسید .
وقتی پدر سر سفره نشست فرزندان هر یک به بهانه ای با پدر شام نخوردند .
دلش شکست، وقتی نیمه شب با صدای غذا خوردن یواشکی بچه ها از خواب بیدار شد و گفتگوی آنها را از آشپزخانه شنید :
"چقدر امشب گشنگی کشیدیم ! بدشانسی بابای ما زود تر خانه آمد.
با اون دستاش که از صبح تا شب آشغالهای مردم را جمع می کند، آدم حالش بهم میخوره که با او غذا بخوره "

شتر دیدی ندیدی؟


مردی در صحرا بدنبال شترش می گشت تا اینکه به پسر با هوشی برخورد . سراغ شتر را از او گرفت .
پسر گفت : شترت یک چشمش کور بود؟ مرد گفت: بله .
پسر پرسید : آیا یک طرف بار شیرین و طرف دیگرش ترش بود ؟ مرد گفت : بله .
حالا بگو شتر کجاست ؟ ‌پسر گفت من شتری ندیدم .
مرد ناراحت شد و فکر کرد که شاید این پسر بلائی سر شتر او آورده و پسرک را نزد قاضی برد و ماجرا را برای قاضی تعریف کرد .
قاضی از پسر پرسید . اگر تو شتر را ندیدی چطور مشخصات او را درست داده ای ؟
پسرک گفت : در راه ، روی خاک اثر پای شتری دیدم که فقط سبزه‌های یک طرف را خورده بود . فهمیدم که شاید شتر یک چشمش کور بود .
بعد دیدم در یک طرف راه مگس بیشتر است و یک طرف دیگر پشه بیشتر است.
و چون مگس شیرینی دوست دارد و پشه ترشی را نتیجه گرفتم که شاید یک لنگه بار شتر شیرینی و یک لنگه دیگر ترشی بوده است .
قاضی از هوش پسرک خوشش آمد و گفت : درست است که تو بی گناهی ولی زبانت باعث دردسرت شد .
پس از این به بعد شتر دیدی ، ندیدی !!
این مثل هنگامی کاربرد دارد که پرحرفی باعث دردسر می شود .
آسودگی در کم گفتن است و چکار داری که دخالت کنی،
فقط: شتر دیدی ندیدی؟ نه، ندیدم، خلاص .